پشت بوم خونه ی پدر بزرگم
همیشه دوسش داشتم :)
همه چیز زیر پاهاته
کل روستا
رو به روت کوه بزرگ
هوای ابری
صبح کله سحر
هر گوشش یه خاطرست
اون خونه مخروبه و بازی های بچگونه ما
حیاط خونش
خروس وحشی که پرید روم_ از اون موقع تابحال یه ترس کوچیکی تو دلمه... :(
کوه بالای سرم اتش زدن خارها :)
رو همینجایی که نشستم
شبا خوابیدنا و ستاره شمردنا
خونه خاله و مراسم عروسی پسرخاله...
فش فشه هایی که قایم کردیم و بعدش دیگه پیداش نشد :)
و...
با فوت پدر بزرگم...
این دفتر خاطره ها بسته شد

برچسب: دفتر ثبت خاطرات کودک,دفتر ثبت خاطرات,
نویسنده: باران کاظمیان