خرید بک لینک

دلتنگی اون لحظه اس که باید دور شی

از شهر

از جایی که خاطره داری باهاش

شاید سن هم همچین چیزی باشه

یه مرحله ای رو ک عبور میکنی

یاد خاطره ها

همون کوچه هایی که با بغض میری داخلشون تا با خاطراتش زندگی کنی

شاید شبیه اون موقع ها بشه...

شب هایی که میرفتی زیر پتو تا صدای گریه هات...

اهنگایی که با شادترینشون هم...

حتی با یک عطر...

دوس داری ببینیش حتی اگ ده سال از زنده بودنت کم بشه

سن ت که بالا میره

موهات جو گندمی

ریش هات با حالت غمگینی پر پشت میشه...

شاید ثانیه های اخر زندگیم

به همین فکر کنم و برم

ی فیلم چند دقیقه ای از اون روزها

میشینم رو یک صندلی چوبی فقط نگاش میکنم

تکرار و هی تکرار...

همه فرشته ها با تعجب نگاهم میکنن

حق دارن

اونا ک محکوم به ادم بودن نیستن...

برچسب: نویسنده: باران کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 30 آبان 1398 ساعت: 7:36

صفحه بندی