خرید بک لینک
نیمه شب

دارم برمیگردم

یک ماه نبودن

ندیدنش...

به کسی نگیا

دلم واسش بدجور تنگ شده

احتمالا واسه اولین بار دلم میخواد غذاش سوخته باشه

وقتی غذاش میسوزه

ابروهاش میره تو هم و لباش غنچه میکنه

حرص میخوره

خیلی خنده دار و البته ببین خودمون باشه ناز میشه :)

کنار جاده رو نگاه میکنم

بیست کیلومتر تا شهر مونده...

نیم ساعت دیگه... فقط نیم ساعت

ای وای اون موجود تازه اضافه شده بهمون

یادته اون شب قدر تو مسجد چی میخواستم؟

امروز اون زندگی رویایی رو بیشتر از اونی که میخواستم دارم

ببخشید تلفنم زنگ خورده

مادره

نمیتونم جواب ندم

الو جانم مادر...

ببخشید کجا بودیم؟ اها

هیچوقت فکر نمیکردم به اینجا برسم

ناامید بودم... سخت بود اما گذشت

...

خدای عزیزم

دیگه رسیدم

من برم به امانتیت برسم...

خوشبختانه غذاش سوخته بود

با حالت بغض خودش انداخت تو اغوشم گفت ببخشید بازم سووووخت

سرش رو شونم بود

زیر چشمی خدا رو نگاه میکردم

لبخند من و لبخند خدا

:)

برچسب: لبخند, نویسنده: باران کاظمیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:27

صفحه بندی