خسته از کار...
پول تعمیر ماشین و نزدیکای عید
خونه کوچیک...
با صدای جیغ دخترم از فکر درومدم
با عجله خودم بهش رسوندم...
با مامانش اب بازی میکردن
خنده هاشون ناخوداگاه اخمای من و هم باز کرد...
هرکدومشون دنیای از خاطره واسه من بودن
اومدن و رفتنایی که واسه دختر لوس اون موقع ها و مامان امروز انجام دادم
روزایی که تا صبح نمیخوابیدم و بهش فکر میکردم ...
وقتی از دستش فرار کرد و اومد به پاهام چسبید
یاد به دنیا اومدنش افتادم که دکترا میگفتن ممکن مشکل داشته باشه
شباهتشون به اینه که واسه داشتنشون از خدا دیگه هیچی جز خودشون نمیخواستم...
اسراف بود ثانیه هایی که میتونسم باهاشون خوش بگذرونم
بشینم و فکر کنم...

*با تاخیر روز دختر مبارک
برچسب: خوشبختی,
نویسنده: باران کاظمیان